تبليغاتX
عبور،آزاد

نون والقلم

و اکنون

زمان آن در رسیده

که من به صورت دردی جان گزای

در آیم،

درد مقاطع روحی که

شقاوت های نادانی،آن را از هم دریده است

و من اکنون

یکپارچه

....

(شاملو)


+کسی در این خانه قدم میزند که صبح ها به رنگ طلایی خورشید لباس می پوشد. عصرها روی خیالات پیاده رو قدم میزند و شب ها را باردار می شود.بی آنکه مریم باشد و زایش هزار ساله ی این همه سیاهی را خدایی کند

+از فرار شروع شد.فراموشی خود به خودی روح و لجام گسیختگی اش از ترس.هیچ خودش نیست اینروزها و لبانش دیگر طعم خنده ی اصیلی ندارد. خدا پدر خنده های چینی را بیامرزد...

+کمی فراق برای فراغ شاید...

+ تاريخ چهارشنبه نوزدهم بهمن 1390ساعت 1:0 نويسنده ققنوس |